صدایی تو جهانم نیست

منی که ریگ به ریگ روان بودم، حالا آن‌قدر تلنبار شده‌ام بر خودم که نمی‌دانم آغاز را؛ از خود بگذرم؟! پا کو؟! منی که نمی‌هراسیدم، حالا از خودم می‌ترسم، از این ریگ‌زارِ بی تصویر و بی‌آرزو.

معنای واژه بودم و بودم

کسی با صدا و هیاهو، دلزده و دلسرد نمی‌شود. می‌بینی حالا! چیزی نیست. چیزی نیست. چراغ را خاموش کن.

دشت بی پهنا کجا و میرِ بی مهنا کجا؟

زنده بودن و زندگی کردن، سخت‌ترین کاری است که هرکس می‌تواند انجام بدهد؛ امّا هیچ‌کس بابت آن از تو تشکر نخواهد کرد. خاطر جمع باش که این کار را برای خودت انجام می‌دهی.

خالقِ ابلیس!

و من گناهِ نخستین را آفریدم؛ تا دلالتی باشم بر حِرمان. و حِرمان دلالتی بود بر عشق.

لطف محال

من به لطف محال ایمان دارم؛ رها می‌کنم تا به دست بیاید. ترک نامتناهی می‌کنم تا در لایزال، مجالی پیدا کنم برای این‌همه شور، برای این‌همه شوق.