مار در تمب
چرا دروغ بگوییم؟ چرا بجنگیم برای شهری که پیش از آنکه سقفهاش فرو بریزند، جذام همهجاش را تباه کرده.
آدم خیال میکند که راه فراری دارد؛ آدمِ هرز، آدمِ خودخواه. امّا چرا دروغ بگوییم؟ چرا مدام خرابش کنیم؟
چرا دروغ بگوییم؟ چرا بجنگیم برای شهری که پیش از آنکه سقفهاش فرو بریزند، جذام همهجاش را تباه کرده.
آدم خیال میکند که راه فراری دارد؛ آدمِ هرز، آدمِ خودخواه. امّا چرا دروغ بگوییم؟ چرا مدام خرابش کنیم؟
امّا یادت باشد، هر بار منم که چشم میپوشم، که سر این رشته را نگه میدارم، که خار از دستم بیرون میکشم.
و یادت باشد، که مبادا روز را خاموش کنی.
برای آنهمه خنده که زیر خاک میرود، نه واژهیی هست و نه عقربهیی. تمام شب را میدوی و علفهای خشک، باد را بازی میدهند. پشتِ کدام شب؟ پشت کدام خورشید؟
نه دستی که شب را میکاود، نه چشمی که تصویر تو را میلغزاند، میدانم که هیچکدام فاصله را قطع نمیکند. تو آنجایِ شب خوابیدهیی، بیکه دستی بتواند زلالت را مغشوش کند؛ و پشتِ پلکهات، دو شعلهی کوچک، دو شعلهی بیپناه، آرام میسوزد. بغلت میکنم، بغلت میکنم و سیاهی دریده میشود. هنوز بوی خون تو را میدهم. هنوز وقتی صدات میکنم، صدام میکنند. هنوز تنها تویی که سپیدی؛ و همهی سپیدیها، چیزی از تو برداشتهاند.
کاش برای غصه ترازویی بود تا من چیزی از وزن غمت را بردارم. کاش میشد تمام شبت را از تو بگیرم.
در زندگی هیچچیز مهمتر از بازی نیست.