تنها به غربت ختم می‌شد آشنایی‌ها

سلام‌ها، طناب دارند؛ و دست‌ها، چوبه‌های چال شده در خاک.

 

غربتت را از شهری به شهری، از قریه‌ای به قریه‌ای و از راهی به راهی می‌بری. قرار کجاست؟! جز در مسیر!

و چه لذتی بیشتر از این غربت؛ چه لطفی بیشتر از این قهر؟!

نوشتم مرگ، زندگی خواند.

دریا خروشیدن نداشت؛ گذشتن می‌خواست.

کو پایی که بر آب تواند نگاهت داشت؟

که حالا همه‌چیز در هیچ‌چیز است!

از انسان عبور کردن، جا گذاشتن فاصله‌هاست؛ فراتر رفتن از شعر، فرود آمدن است. من خسته نیستم، من مشتاقم.