ماه

حالا این تاریکی، حالا این شب. نگاه تو را کدام راه؟ خبر نداشتم. به خنده یا به بغض.

حالا این شب، این تاریکی. مدام از خودم می‌پرسم. چه می‌پرسم؟!

کاسه‌ی چشم را برای دیدن. صدام بزن. مردی را که همیشه در مسیر بود و هرگز نرسید.

مکان در زبان

کتاب، تا باز نشود و خوانده نشود، کتاب نیست. در چیزی بودن، یعنی از دَرِ چیزی گذشتن. اسمِ کتاب، یعنی درِ کتاب! اسمِ هر چیزی یعنی درِ آن چیز! و چیزی که در نداشته باشد، چه‌طور درون داشته باشد؟! یعنی درونش فریبی بیش نیست.

مرگ، تنها چیزی‌ست که در دارد، ولی درونش را هنوز نمی‌دانیم که چی‌ست! اگر برای مرگ جوابی پیدا کنیم، آن‌وقت می‌توانیم بگوییم که هرچیزی که در دارد، لاجرم درونی هم دارد!

درون کتاب، همه‌ی معناهاست. مرگ بی‌معناست؟! زنده‌گی چی؟!