صبح در ساعت
«من کلمهها را گم کردم!»
میشنیدی صدای مردی را که با کلمات از فقدان کلمات میگفت؟!
هنوز آیا کلمهیی در جهان هست؟! و صدا میگفت که «نیست!»
و کلمه، نیستی را انکار میکرد. انکارها، انگار میشد و جهان در نقش بود.
جهان، مجسم میشد و آدم، هنوز واقف نبود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 6:11 توسط
|