شطح و شب، تمامِ هرچه دارم! که من به دست‌های تو محتاجم، که خیال می‌کردم عددم ولی هذیان بودم. مانیایِ من، و فاصله که در امتداد ابدیت منبسط می‌شود. امشب را، وقتی که بگذرد برای همیشه گم کرده‌ایم. تو اسمِ مرا، که بی‌نقطه است، جوری صدا می‌زنی که انگار فاصله در مارپیچ گم شده. چرا زمان خم نشد؟ چرا وقتی که باید آن‌جا باشیم، این‌جا هم نیستیم؟ چرا آدم سوال می‌پرسد و فکر را می‌خراشد؟ وقتی که گم شدم، اسم تو اولین نشانی بود. وقتی گم شدی، اسم من اولین ذکر است. جز خون، چه گواهی؟

مانیایِ من، آن شب‌های فروردین بود و هفت‌های به سیزده رسیده؛ شهری بود که بر تلی از چشم و خاکستر چمباتمه زده بود؛ و آن شب‌ها که برات زمزمه کردم و گفتم که تنها من و تو شاهد همیم. و همه‌ی جهان، غیبت بود. بس نبود برای آدم؟ اگر مرده بودیم، بس بود.

چرا زمان خم نشد برای من؟ منی که بی‌گواهی تو از جهان گمم. و منتظرم تا که تیر از چله رها شود. و هرچه چل‌چله در باغ‌ها و باران‌هاست، به سمت پنجره‌های من پرواز کند. مانیایِ من، اسم سفید توست که بر دشت‌های آبستن، گسترده است. اسم تو که یک نقطه دارد و هزار مارپیچ. و تو که قبله‌ی من را می‌خواستی، گفتم که من به حرف‌ها و نقطه‌ها معتقدم. و نقطه را قسمت کردی. و شب گذشت. و شب گذشت. و شب هزار بار گذشت تا به صبح رسید.